این روزا زیاد از خونه بیرون نمیام. می شینم و کتاب می خونم. «سزمین جاوید» که تازه جلد اول از این مجموعه ۴ جلدی رو شروع کردم و با خوندن هر سطرش هر هر می خندم .. جالبه چون هر چی اختراع اولیه بوده گفته ایرانیا انجام دادن.. آتش رو ایرانیا کشف کردن .. کوزه گری رو ایرانیا رته انداختند  .. صنعت دریانوردی و بادبان رو ایرانیا تو دریای خزر به وجود آوردن .. اسب و گاو و گوسفند و مرغ و خروس رو ایرانیا پیدا کردن و بعد به همه جای دنیا فرستادن ...

عجب قومی بودیم ما !!! متفکر

اما ، از آن جایی که بیرون نرم می پکم . مقداری به خانه ی عزیز این ها که در نزدیکی ماست می روم و بر می گردم. گفته بودم خاله کوچیکه با اون ها زندگی می کنه . این دفعه که اونجا بودم یه دوچرخه که خیلی وقته گوشه ی حیاطه نظرمو جلب کرد. به خاله گفتم « هنوز که کمکی های دوچرخه روش نصبه !! » خاله گفت « آره آخه هنوز پسرم نمی تونه درست برونتش »

حالا این پسرخاله ١٠ سالش می شه ها !! هیپنوتیزم

یاد اولین دوچرخه ی خودم افتادم . ١٠ سالم بود و مرتضی ٧ سال و مجتبی ۶  سال و یه دوچرخه که بابا برای سه تاییمون خریده بود. به بابا گفتیم براش کمکی بذار . بابا  گفت اصل دوچرخه به وجود دو تا چرخ هستش اگه قراره با کمکی یاد بگیرید که نمی تونید خوب برونیدش !! خلاصه کار هر روزمون شده بود رفتن به پارک سرکوچه و روندن دوچرخه ای که سانتیمتر به سانتیمتر ولو می شد و برگشتن با دست و پایی زخمی به خونه ..

یادم میادتوی این زخم و زیلی شدنا تنها کاری که نمی کردیم گریه بود.. هربار که می افتادیم دوباره بلند می شدیم و با وجود درد بازم سعی می کردیم اون وسیله رو برونیم. اولین کسی که تونست اونو برونه من بودم. بابا پشت دوچرخه رو گرفت تا من سوار بشم و بعد هوا بود که به سرعت از بغل گوش های من رد می شد و من با سرعت می روندم و از شادی جیغ می کشیدم. داداش ها دنبال من می دویدن و من که موفق به روندن دوچرخه بودم حالا نمی دونستم چطوری نگهش دارم ..

الان بچه ها لذت دوچرخه سواری رو ندارن چون کمکی ها نمی ذارن اونا این لذت بار اول روندن رو درک کنند و تنها کاری که می کنن اینه که بچه ها تنبل بشن و وابسته.. آخه تا زمین نخوری و زخمی نشی که نمی تونی سرعت هوا رو حین روندن دوچرخه با تمام وجود حس کنی !!

چقدر هوس چیتگر کردم !! بغل