ماه رمضان ماه مهمانی خدا خونه ی مردم هستش و برای همینه که ما اکثرا توی این ماه خونه ی این و اون می ریم و زولبیا و بامیه و آش رشته می خوریم و اگه نتونستیم شام بخوریم اونو برمی داریم و باخودمون میاریم خونه تا سحری بخوریمش !! خوشمزه

توی این شب نشینی های رمضان یه خبرهایی رو می شنویم و یه اتفاق هایی می افته که بعضی شاد و بعضی هم .. نمونه اش هم خبری بود که چند روزیه منو با خودش درگیر کرده . نه منو بلکه بیشتر اعضای فامیل مامان رو. البته خدا رو شکر این مصیبت در فامیل ما اتفاق نیافته ولی هرجایی هم این اتفاق بیافته بازم همه رو از شنیدنش نارحت می کنه .

چند وقت پیش صدف جون توی یه پست درباره ی با کره بودن یا نبودن دخترا برای ازدواج و نظر مردها صحبت کرده بود. این که توی ایران هم کم کم داره این جور روابط عادی می شه ! در حالی که من جایی خوندم که توی اروپا و امریکا داره برعکس می شه و دخترا خودشون رو فقط برای شوهرانشون نگه می دارن و اگر هم دوست پسری داشته باشن بازهم روابط فیزیکی در مراحل بالا ندارن !!

حالا غرض از این همه پرچونگی : بنده یک عدد دختردایی دانشجو دارم که تازه می خواد بره دانشگاه و خوب هر دختر دبیرستانی دانشجو بعد از این، هم یسری رفیق گرمابه و گلستان داره که جونشون برای هم در می ره! یکی از این دختر خانم ها که خون به جگر دیگر دوستانش کرده یک فقره دوست پسر خیلی باحال داشت که دخترکش بوده و فکر می کنم غیر از اون دختره چند تا دیگه هم توی جیب های بغلش قایم کرده. این آقای با کلاس بعد از کلی دوستت دارم و دوستم داری و زبون ریختن دختره رو سوار ماشین خودش می کنه و می بره خونشون و بعد هم که کامش رو گرفت دختره رو از خونه پرت می کنه بیرون ! آخه برادر من ! می ذاشتی یه استراحتی چیزی می کردین بعد ! دختره هم که حسابی شوک روانی و عاطفی خورده بود به خونه نمی ره و یراست می ره شمال خونه ی یکی دیگه از دوستاش. این دوستش با مادرش و برادرش (که سرباز فراریه!!) زندگی می کرد. خلاصه دختره می ره و همه چی رو برای دوستش تعریف می کنه و از شدت گریه و فشار عصبی خسته می شه و برای استراحت می ره اتاق دوستش. چند ساعت بعد صاحبخونه میاد تا مهمونش رو بیدار کنه که صحنه ی وحشتناکی جلوی روش می بینه : فرش اتاقش سرخ از خون دوستش و پیکر بی جان رفیقش روی تخت در حالی که رگ خودش رو زده بود.

دخترک بیچاره با این کارش باعث شد تا پلیس اول از همه اون مادر و دختر رو دستگیر کنه و به بازداشتگاه ببره ! پدر و مادر دختر تمام تهران رو اون روز دنبال تک فرزندشون چرخیده بودن و آخر شب با خبرش روبرو شدن. پسره ی بی آبرو متواریه ! پدر دختره براش مراسم نگرفت و جسد دخترش رو توی یکی از روستاهای اطراف چالوس دفن کرد.

خدایا منم می خوام بچه دار بشم ولی خدایا چنین روزی رو برام نیار !

از اون روی همش این سوال برام مطرح بود : واقعا اون کار ارزش تصمیم گیری ها و کارهای بعدش رو داشت ؟! راه های زیادی برای اون دختر وجود داشت که حتی بدون آبروریزی قائله ختم به خیر بشه !!