تردید ...

از چهارشنبه که جسته و گریخته خبرش رسید ، همه چیمون بهم ریخت ... نه بابا جون ! خبر فوت خان عموی باباجونمو نمی گم که بزرگ فامیل پدریم بود ( روحش شاد !! ) ... خبر پیش فروش بلیطای جشنواره فجر منظورم بود.

چهارشنبه فهمیدیم از جمعه شروع می شه ... بعد ، روز جمعه ، رادیو و تلویزیون و نشریات اعلام کردن از یکشنبه شروع میشه ...

خلاصه .. امروز مدرسه اولی بودم که .. آخ یادم رفت ! راستش من توی دو تا مدرسه کار می کنم ( خوب زندگی خرج داره !) یعنی هفته هایی که منو پسرا شیفت بعدازظهری می شیم ، صبح ها می رم توی یه مدرسه راهنمایی (دخترونه ) و کارهای IT اونجا رو انجام می دم .. از بروز رسانی سایتشون تا تایپ گزارش انواع جینگولک بازیاشون .

امروز تو مدرسه اولی بودم که تلفن بعد از گفتن اسم محمد زنگ خورد . گوشی رو برداشتم و از میون هیاهوی اونور گوشی صدای سرحال و شاد محمد رو شنیدم :

« خانوم! اینجا هیچ فیلمی از تبریزی ننوشتن که !! اسم فیلمش چی بود؟ »

_ « یادم نیست !! خوب بگرد شاید تو لیست مسابقه نباشه ها .. »

_ « نه خارج از مسابقه هم نیست ! دیگه کدوم فیلمو می خواستی ؟»

_ « محمد خیلی ها بودن ... »

زنگ تفریح مدرسه زده شد و من ناچار از همهمه ی معلمایی که تو دفتر جمع می شدن به حیاط پشتی مدرسه پناه بردم :

« تردید که می گن یه جورایی خود هملته ، ملک سلیمان هم می گن پرخرجه و بد از آب درنیومده ، پستچی سه بار در نمی زند چون کارای فتحی رو دوس دارم ، بی پولی که عالیه و دنبالشم ، وقتی همه خوابیم هم که دومین فیلم بیضاییه ، (لامصب اسم فیلم تبریزی نمیومد تو ذهنم!! ) ببین فرزند صبح افخمی تو لیست نیست ؟ ..  آها این شبانه روز چی ؟ »

صدای محمد نمیومد و من می دونستم داره با دقت بروشور رو می بینه ، بعد یه طوری که معلوم بود حسابی قاطی کرده با صدایی که به زحمت می تونستم بین این همه جیغ و داد دخترای تازه بالغ این ور و دانشجوهای مشتاق اونور بشنوم گفت : « خانوم ! (همیشه وقتی می خواد چیز مهمی ازم بپرسه یا تصمیمی بگیره منو اینطوری صدا می کنه نیشخند ) خانوم ! اینا که می گی هر کدوم توی یه گروه جداست و کلا 4 گروه داره که منم فقط می تونم از یه گروه فیلم بگیرم ... »

_ « الو محمد ! صدات قطع و وصل می شه .. »

_ « کدومو انتخاب کنم ؟؟ !!  اینجا یکی هم هست که داره آزاد می فروشه !! نگفتی کدومو بگیرم ؟؟ » 

_ « نمی دونم !! چند میفروشه ؟؟ گرون باشه بیا خونه فردا هم وقت داریم .. »

_ « من وقت ندارم .. باید ساعت 2 برم سرکار ، برمی گردم خونه بروشور رو می ذارم خودت نگاه کن ، شب اومدم تصمیم می گیریم و فردا میام ببینم چی میشه... »

گوشی رو قطع کردم .. بچه ها داشتن می رفتن سر کلاس ، حالا همهمه ها از توی راهروهای عریض با دیوارهای لخت مدرسه شنیده می شد و می رفت توی کوچه ی تنگ و خلوت کناری ..

رفتم پشت کامپیوتر نشستم ... این محمد هم دل خوشی داره ها ، ملت از دو روز قبل برای خرید بلیطا می‌رن تو صف ، فک نکنم فجر امسال بطلبمون و دیدن فیلمای جشنواره قسمتمون بشه ...

حالا یادم اومد اسم فیلم تبریزی  « پاداش » بود ..

پینوشت 1 : دعا ها اثر نکرد و بیلط گیرمون نیومد .. انگار قرار نیست فیلم ها رو نوبرونه ببینیم ( بدون جرح و تعدیل )

پینوشت 2 : فک کنم چشم خوردیم شدید ... این چند روز آخه باهم زیادی اینور و اونور می رفتیم .. هردومون شدیدا سرماخوردیم ( تأکید می کنم شدیدا ) من که مثل معتادای تو ترک ، تموم بدنم درد می کنه و از لرز شدید به خودم جمع می شم..

پینوشت 3 : نمردیم و پینوشت نویس هم شدیم دیگه هیچ گونه عقده ی پیونشت نداریم. نیشخند

/ 22 نظر / 33 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سارای

سلام نرگس جان...خووووووووووچ به حالتون..(نه به خاطر سرماخوردگي و يا گير نيووردن بليطا!!) به خاطر اينكه هرسال لاقل در تكاپوي گرفتن اين بليط هاي جشنواره هستين..من كه واسم شده يه رويا.... هيچ آدم ي هم پيدا نمي شه محض رضاي خداي دل يه دختر رو با گرفتن اين بليطا شاد كنه....[ناراحت][گریه] منم مي خوووووووووووووووووووواممممم

اهورا

سلام خوبی عزیزم ؟ حالت بهتره یه خبری بده.[گل]

بی بی ستاره

ایشالله که زود زود خوب شید. من و ناردونک هم از همین سرماخوردگیها گرفته بودیم. بلیط هم که گیرتون نیومد[ناراحت] اشکال نداره. تلاشتون قابل تقدیره[زبان][چشمک]

فائزه

سلام خانمی اصلا خبری ازت نیست توی وبم خیلی کم پیدا شدی به نظر من بزار جشنواره تموم بشه بعد برو فیلمها رو ببین همچین تحفه ای هم نیستن خداییش بگو یه فیلم درست و حسابی نمیسازن همش موضوعاتشون تکراریه

بیژن

درودبرگرامی همدل. درنخست از اینکه نمیتوانم زیاد به تارنگارت بیایم و نوشتارهایت را بخوانم پوزش میخواهم. باور کن اینقدر درگیری های کاری من زیاد است که زمان کمی را برای بازدید از تارنگارهای گرامی همدلانم دارم. بسیار خوشنود هستم که میبینم خاطرات خوب وبد خود را با زبان و قلم خود مینگاری. عزیزم به راستی جشنواره فجر با تمامی بدی ها و بی برنامگی ها وکم اهمیتی که مسولان به آن میکنند،درایران همیه سروصدای زیادی به پا میکند. من هم هرساله بیشتر فیلم های این جشنواره را میبینم. درآخر هم میخواستم بدانی که تارنگارم را به روز کردم. اگر دوست داشتی به تارنگارم بیا. شادوپیروزباشی. بدرود.

ساناز

سلام نرگس جون خوبی عزیزم . امیدوارم که حالت خوب شده باشه . چقدر حیف که بلیط گیرتون نیومد . من وقتی ایران بودم با هر بدبختی شده می رفتم حتی اگه شده یک فیلم می دیدم . حالا اشکال نداره ختما قسمت نبوده . راست فیلم و سریال خوب دیدی من رو خبر کن [گل][ماچ]

كمند

سلام تا الان 3 تا تفاهم با هم دایم !: کار با بچه ها 2: علاقه به سینما و فیلم 3:من هم مثل شما کارای IT انجام مي دم البته براي سايت مهدكودك خودمون[نیشخند]

بی بی ستاره

به به نرگس جون قالب نو مبارک عزیزم.[دست] سایه ت سنگین شده خواهر کم پیدایی[سوال] [ماچ][چشمک]

بانو

سلام نرگس خاتون جان. احوال شما؟ می بخشید اینجا کمپوت و میوه و موز و اینا نداریم بیاریم عیادت... بهتری؟ منم مریض شده ام و منهم از نوع خفنش. امیدوارم آقا محمد حسابی ازت پرستاری کنه تا زود خوب بشی. راستش به نظر من پرستاری کسی که دوستت داره از دارو و دکتر موثر تره. . . . . کم پیدا شدی چرا؟