مهمان ناخوانده و توفیق اجباری !

اول بگم این واقعه کاملا واقعی است و می توانید از شاهدان حاضر در آن بروید و سوال کنید ..

دوم این پست بسیار طولانی است پس اگه صبر و حوصله دارید و چندشتون هم نمی شه بیایید و بخونید ...

سوم بگم ... الان ما همه خوبیم ...

مهمان ناخوانده ...

روز سه شنبه محمد شیفت ٣ بود یعنی شب تشریف نداشت و بنده از ساعت ١٠ شب به بعد در تنهایی به سر می بردم. برای تقویت روحیه گفتم پاشم یه فیلم هندی نگاه کنم نیشخند که قربونش برم تا ٢ شب طول کشید. حالا بنده با چشمانی خمار وارد رختخواب شدم و به خوابی رفتم ... سبک !! من همیشه عادت دارم کنار رختخواب مجله و کتاب می ذارم تا یه وقت اگه بی خوابی به سرم زد کمی مطالعه نیز داشته باشم و با این کار سرانه مطالعه کشور را بالا ببرم !! حالا مجله هایی که من مشترک هستم با نایلون بسته بندی کنارم بودند ... ساعت ۴ صبح بود که صدای خش خش آنها بلند شد استرس منم به خیال وجود سوسک پریدم و باسرعت نور به سمت چراغ اتاق رفتم و چراغ روشن شد حالا .... ( آهنگ فیلم جیغ یا هر فیلم ترسناکی که خواستید رو می‌تونید روی این صحنه بذارید ) یکدفعه یک عدد موش از روی کتاب ها پرید و رفت سمت مبل ها و زیرشون گم شد. من حالا سر ساعت ۴ صبح نمی تونم جیغ بکشم که .. هی روی پاهام می کوبیدم و از نقطه ای که ایستاده بودم جم نخوردم همین صحنه روی دور تکرار بود تا ساعت ۶ صبح که جرئت کردم و با محل کار محمد تماس گرفتم و جریان رو تعریف کردم ( و کمی هم آبغوره گرفته شد ... ) ساعت تقریبا ٨ بود که محمد اومد. و هرچی روی مبل ها زد و تکونشون داد هیچ خبری ازش نشد. محمد هم یک نگاه آنچنانی به من که رنگم شده بود هم رنگ دیوار (حالا شما فکر کنید دیوارهای اتاق ما سفیده ) کرد و با لحن خاصی گفت :« حالا مطمئنی که موش بود؟؟»

ـ به جون خودم ، به این گندگی هم بود ... ایییییییییییی (در این صحنه بنده با تمام قوا لرزه به تنم افتاد )

ـ از کجا اومده ؟ حتما از حموم !!

رفتیم و حموم رو چک کردیم .. درپوش حموم از جاش دراومده بود. گفتم : « دیشب هم از جاش دراومده بود ... نکنه یه دونه دیگه هم اومده !! محمد !!! یعنی دوتان ؟!! نگران»

از آنجا که مدرسه ام دیر می شد لباس پوشیدم و محمد رو با موشه تنها گذاشتم... شب محمد سر کار رفت و تا اون موقع هم خبری از اصل کاری نبود تا این که بنده به آشپزخانه رفتم و آنجا طی شواهدی محل احتمالی اون رو کشف کردم . سریع رفتم و تله موشی که حاجی مامان داده بود رو گذاشتم سر راهش و شب هم رفتم پایین خونه‌ی حاجی مامان خوابیدم.

روز بعد محمد با دستانی پر تر به خانه آمد و جای جای خانه را طعمه گذاری نمود و یک عدد چسب موش هم گرفت. عصر بود و من توی اتاق خواب داشتم کتاب ها رو می‌چیدم که احساس کردم چیزی پشتمه برگشتم و دومی رو هم دیدم !! که با دیدن من رفت و پشت یخچال (ما یخچالمون رو تو اتاق خواب می ذاریم !! ) قایم شد.... دوباره صبر کردم آقامون بیاد و همچنان سرجای خود خشکانده ایستاده بودم تا این که محمد اومد و قصه‌ی تکون دادن ها تکرار شد و ایشون هم از زیر یخچال تکون نخورد. محمدم که به من شک کرده بود همه رو جزء توهمات بنده دانست و رفت به اتاق دیگر ... منم رفتم و چسب موش رو گذاشتم کنار یخچال و یه جسم سنگین هم گذاشتم روی درپوش حموم و رفتم پیش محمد .. یه ساعت بعد توی اتاق خواب کار داشتم که دیدم .. بله !! دومی به تله چسبیده .. سریع رفتم و سبد تفاله گیر سینک ظرفشویی رو برداشتم و گذاشتم روش تا در نره ( البته حاجی مامان هم کمی کمک کرد تا بنده بیشتر از اون جیغ نکشم فرشته) شب با سلام و صلوات دومی رو که کوچک هم بود محمد برد بیرون تا معدوم کنه ولی اولیه همچنان در محل خود در آشپزخانه به سر می برد و کسی جرئت پا گذاشتن به اون جا رو نداشت ...

بسیج همگانی

صبح روز بعد بابا به من تلفن کرد تا حال و احوال کنه و بنده با آب و تاب و اشک و ناله قضیه رو تعریف کردم ... ظهر پنجشنبه بود که بابا اومد و با کمک هم وسایل پاگرد (که سر راه آشپزخونه بود ) رو خالی کردیم و توی ایوون چیدیم .. بابا با رعایت جوانب لازم پا به آشپزخانه گذاشت و اولی رو که از خوردن اون همه سم گیج می زد ، پیدا کرد و آورد ایوون و کشت (اینجا می تونید آهنگ فیلم قتل و غارت و خونریزی و اره و هرچی تو این مایه ها دوست داشتید بذارید  سبز ) تا یه ساعت بعد هم مامان اومد و باهم کل آشپزخونه رو ریختیم بیرون و توی حموم نشستیم و دونه دونه وسایل رو شستیم... که نه حسابی سابیدیم ...

توفیق اجباری !

وقتی کمی از سابیدنی ها سبک شد من به آشپزخونه رفتم تا از سقف تا به کف رو بشورم و این جوری زودتر از موعد (حالا گیریم یه هفته ) خانه تکانی اونجا رو شروع کنم از طرفی محمد و بابا هم توی پذیرایی مشغول بالا و پایین کردن مبل ها بودند که نکنه موشی چیزی پارچه هاشو سوراخ کرده باشه و توشون خونه کنه ... در عرض یه روز خونه ی بنده تبدیل شد به بازار شام و همه چی اومد وسط و قشنگ وارسی شد تا اثری از خانواده ی کوچک اون موذی ها نباشه ... که شکر خدا پیدا نشد ..

بنده هم در عرض یک روز آشپزخانه و پذیرایی را  ریختم و پاشیدم و شستم و سابیدم تا همچین زندگی کردن دوباره در آن به دلم بچسبد...

حالا هرکی مرده بیاد خونه ی ما عید دیدنی !! شیطان

پینوشت :

از من به شما نصیحت اگه راه آب حمومتون به خیابون راه داره حتما درپوش مناسب بخرید و بیرون نصب کنید اگه هم درپوشش خراب شده (مثل خونه حاجی مامان ) حتما یه درپوش مطمئن برای همه ی راه های آب (آشپزخونه ، حموم و .. ) بذارید که هیچ جونوری نتونه وارد خونتون بشه و اینجوری مو به تنتون سیخ کنه ...

 

/ 22 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پریزاد

ووی............از تعریفاتت وحشت ناک تر عکس موش اولی بود.خدارو شکر که پیداشدن ومعدوم.

مامي جون!

وایی که چقدر این جونور موذی ها چندش آورن

فرهاد(بازیگران قدیمی)

دوست عزیز سلام وبلاگ بازیگران قدیمی با دانلود ترانه فیلم حاتم طایی و بیوگرافی عارف و عکسی از ایرج قادری به روز است. به امید دیدار[گل][گل]

مجید

خانم اجازه سلام. مطالب زیبا و مفرح بود تحریک شدم خاطره آخرین سفر اردو’ی مشهد رو بنویسم.سری به ما بزنید. چه فرقی میکند امروز با دیروز یا فردا ------- همین الآن همین لحظه همین حالا ببین مارا/

صدف

وای توروخدا سر سال نویی یه پست نو بزار مردیم از بس قیافه این اقا موشه رو دیدیم هر وقت وبتو باز میکنیم[عصبانی]

مهربانو

طفلكي بميرم الهي .. قاتل هاي موش كش [دلشکسته][گریه]

حاج خانوم

سلام! کاملا درکت میکنم! ازین ماجراها زیاد واسم اتفاق افتاده! یه دفعه به خاطر وجود 1جانور موذی دیگر به نام مارمولک تقیریبا یک ماه در اتاق پذیرایی به سر بردم![نیشخند] موفق باشید!