برگزاری جشن قلم!

١۶ آذر ماه برای هر مربی پیش دبستانی حکم کابوسه !!!  اولین جشن واقعی ما همینه : توی این روز به کوچولوهای از گل بهترمون که بعضی وقتا می خوایم سر به تنشون نباشه ! یاد می دیم که چطور و چگونه قلم ( منظور مداد است! ) به دست بگیرند و نقاشی هایشان را مورد لطف قرار داده و رنگ آمیزی نمایند.

 پس می پرسید تا اون موقع بچه ها با چی نقاشی هاشون رو رنگ می کردن!؟ خدا بیامرزه پدر کسی رو که مداد شمعی و گواش و آبرنگو اختراع کرد. البته ما هم بیکار نبودیم و با این ابزار و ادوات پارینه سنگی ترکیب رنگ ها و رنگ آمیزی صحیح را به این نوگلان آینده ساز یاد دادیم.

چند وقت پیش توی وبلاگ یکی از بهترین دوستام در مورد کار کردن بچه ها تو سن کم خوندم که دلم خیلی به درد اومد .... یاد یکی دو تا از بچه های خودم افتادم .دروغ چرا؟! اصلا قیافشون اومد جلوی چشمام. منطقه ای که من توی اون مشغول کارم ، منطقه ای به نسبت فقیر نشین و متعلق به قشر کم درآمده. خب طبیعیه از ۳۵ تا فرشته های کوچولوی من سه چارتایی طعم نداری بابا مامانشون رو تو زندگی چشیده باشن. ممکنه نتونن خوراکی های جورواجور و رنگ و وارنگ تهیه کنن برا همین من (برخلاف مربی های دیگه که برنامه غذایی مشخص دارن) یه برنامه تغذیه آزاد توی کلاسم گذاشتم و اصرار دارم بچه هام خوراکی های ساده ، ارزون قیمت یا حتی خونگی (انواع لقمه های کره ، پنیر و کوکو) و یا میوه بیارن. شکر خدا مدرسمون جزء طرح سرانه شیر مدارس هستش و پسرام جلوی خودم یه لیوان شیرشون رو سر می کشن.

یا حتی توی این هوای سرد یه لباس درست و حسابی برای اومدن به مدرسه ندارن. روزهای اول می دیدم که چطور کاپشن های پاره یا رنگ و رو رفتشون رو به جای آویزون کردن رو جالباسی کلاس ، توی جامیزی قایم می کنن. منم بعد از وارد شدن به کلاس و قبل از خارج شدن از اون وظیفه ی تحویل گرفتن و پس دادن کاپشن ها رو به عهده گرفتم تا لباس های اونا رو جوری آویزون کنم که پارگی و کهنگی اونا معلوم نشه و غرور کوچولوشون جلوی بقیه نشکنه !

هر وقت می خوام در زمینه ی مالی با اولیا صحبت داشته باشم باید تن و بدنم بلرزه که خداجون الان چند نفر از اولیا رنگشون جلوی بقیه به خاطر بی پولیشون می پره!! بذارین یه قضیه رو تعریف کنم : اول سال برای برگزاری جشن های ابتدایی سال ، مبلغ 5000 تومن از اولیاء گرفتم (البته دست نماینده اولیاست چون خودم رو قاطی مسائل مالی کلاس نمی کنم) که همون رو بعضی ها با قسط بندی آوردن و دادن. یا حتی همین جشن 16 آذر که 2500 تومن پول عکاس بچه های سربلند (خواستم بنویسم فقیر ، خجالت کشیدم) رو با کمک اولیای به نسبت پولدارتر تهیه کردیم تا اون ها هم با بقیه فرقی احساس نکنن و با خنده ای از ته دلشون جلوی دوربین بیان.

وااااااااااااااااااااااااای خداجون حالا مگه من تا 16 آذر خوابم می بره!!!! انواع کابوس ها از آتیش گرفتن کلاس ( از شمع های رو کیک تا بخاری مدرسه ) تا دست و پا شکستن یکی دو نفرشون میاد سراغم. بابا جون شوخی که نیست ! با 35 تا بچه غول بی شاخ و دم طرفم که هم باید شاد نگهشون دارم و برقصونمشون و هم چیز یادشون بدم و جمع و جورشون کنم. اخم و تخم زیاد هم راه نندازم که با خاطره ای خوش برن خونه هاشون. حالا فیلمبردار و عوامل پشت صحنه (اعضای محترم نمایندگان اولیا) هم که قاطی بچه هاشون به کلاس اضافه شدن به کنار ؛ که خودشون یه مربی سوا می خوان تا کنترلشون کنه.

تو رو خدا دعا کنین شنبه به خیر و خوشی جشن ما هم تموم بشه و کسی هوس نکنه مدادشو تو چشم دوستش امتحان کنه یا این که فکر کنه قلمش یه نیزه اس و با اون بیافته به جون بغل دستیش!

 

/ 16 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صدف

وای خیلی دلم بدرد اومد ایشالله که تو کارت موفق باشی ولی دلم باز شد خیلی عکس باحالی گذاشتی مدادرنگی همیشه یاداور ساعت نقاشی هست از تحربه هات تو مدرسه بیشتر برامون بنویس. ضمنا بروزم بیا ببینم نظر تو چیه؟

ساناز

امیدوارم که 16 آذر روز خوبی برات باشه عزیزم با کلی خاطره خوب . من عاشق شغل تو هستم و بچه ها رو خیلی دوست دارم[گل]

مهدي برگي

معلم پيش دبستاني بودن براي خودش يك كابوس است چه رسد يه اينكه با گلهايي مانوس باشي كه در باغچه ي زندگيشان طعم فقر را چشيده اند و چه مي كشد اين باغبان صبور ، اميدوارم در كارتان موفق باشيد.

مهیار

خانوم میشه اجازه ؟ نمیدونم ... ولی یاده دورانه کودکستانم افتادم اینجا ... اونقد که جسارت نکردم اسمه وبم رو اون بالا بنویسم ( این اولین باره به اسمه خودم جایی کامنت میزارم ) یاده صمدآقا هم افتادم بعداز خوندنه پسته شما ... که هی مدادش می افتاد تا بره زیره میز و ساق پاهای خانوم معلم و دید بزنه ! ولی چه حسه خوبی داشتم ازینکه تشریف آوردین . فقط ای کاش در بلاگفا کلاس تشکیل میشد تا بتونم بعداز هر آپ خبردار بشم ...حالا زحمتش می افته گردنه خودت که خبرم کنی .

مهربانو

ساعت تقریبا 5/6 صبحه که هوس کردم قبل از بیدار کردن عسلک یه سر بیام اینجا .. خوب لابد یه دلیلی داشت که بدون مقدمه و سابقه این موقع صبح اودم .. آره تو برام کامنت گذاشته بودی و ومن خوندمت که امروز روز مهمی برای توست .. نرگس جان خیلی بدم میاد از اینکه احساساتی میشم و اشکام سر میخوره میاد پایین .. البته قدیم ها بدم نمیاومد ها ولی تو این 6 سال که باید همه یحواسم به این موضوع باشه که عسلک گریه ی من رو کمتر ببینه ..خیلی رو خودم کار کردم .

مهربانو

حالا فکر کن صفحه ت رو باز کردم و خوندمت و دارم میبارم .. از خوشحالی اینکه بهترین دوستت هستم .. از غصه ی بچه هایی که انقدر طعم فقر رو میچشند و تو از نزدیک شاهدشونی .. از اینکه خدا رو شکر که یه خانوم معلم گل دارند که تو بیداد فقر و نامردی بهشون یاد میده که انگشتای کوچولوشون رو به کار بگیرند و نقاشی کنند .. به عظمت وجود تو که اولین زیر بنای اجتماعی این بچه ها رو میچینی و الفبای زندگی خارج از خونه رو یادشون میدی.. نرگس میدونم خیلی وقتا فکر میکنی که کدومشون آقا و مایه ی افتخار میشن و کدومشون تو منجلاب فساد غرق ... با این فکرا ..با غصه ی اونا چطور میگذرونی؟ چطور شبا میخوابی؟ میدونم که بخش عظیمی از ساعت هایی هم که با اونا نیستی بهشون فکر میکنی .. الان حتما داری آماده میشی بری.. من همینجا نشستم و دارم دعا میکنم .. امروز بهترین روزها باشه و تو و پسرات از همیشه شاد تر .. هیچی نمیتونم بگم جز اینکه میبوسمت و بهت میگم : خدا قوت عزیزم

بی بی ستاره

[ناراحت] خیلی ناراحت کننده است غصه ی این بچه ها من هم از نزدیک تعدادی از این ها رو دیدم و باهاشون برخورد داشتم سخت تر از همه اینه که مراقب باشی جلوشون اشکت سرازیر نشه

ساناز

دستا بالا نرگس جون تسلیمم [قهقهه] بلاگ شما دقیقا پایین بلاگ همسرتون لینک شد [نیشخند] دیگه اگه بداخلاقی کنی دزدکی میرم سر میزنم به بلاگ آقای همسر [خنده]

نسترن

[لبخند]

میثم کربلائی

سلام خوبید ؟ خوش به حالتون چرا که این روز دیگه برام فرقی با باقی روزا نداره !